تبلیغات
سارا امیدوار - مطالب مرداد 1391
سارا امیدوار
ما امیدواریم، می توانیم با کار گروهی در مسیر موفقیت حرکت کنیم ...
درود بر شما دوست خوبم
» لطفا این تارنما را با عنوان " سارا امیدوار " لینک نمائید و اطلاع دهید
سپاسگزارم

سمفونی تکراری شهر

جمعه 27 مرداد 1391

نویسنده: e vejdani |

-        هوا در حال روشن شدن بود ، از کوچه صدای آشنایی به گوش می رسید، رفتم کنار پنجره اطاقم تا بازم یه قطعه سمفونی مجانی گوش کنم .

- نم نم بارون، صدای باد لابلای شاخ و برگ درختا و صدای جوی آب با خش خش آرشه ساز مش حسین چه هارمونی قشنگی به خود گرفته بود.

- خودمو رسوندم پیشش ، دستمو دراز کردم و سلام دادم ، بلافاصله دستکشش رو درآورد و جواب سلاممو با گرمی داد. نرمی دست من توی دست زبرو پینه بستش مثل برخورد آب دریا با صخره بود.

- ازش پرسیدم : چند ساله کارمند شهرداری هستی ؟

- گفت : پنج ساله

- پرسیدم: قبلاً کجا کار می کردی ؟

- گفت : پسرم ، بازنشسته ی کارخونه ی سیمان هستم ، چون دو تا دانشجو وکلی مشکلات مالی دارم ، کار می کنم تا مخارج زندگی رو در بیارم.

- پرسیدم : وقتی داشتی کوچه رو نظافت می کردی زیر لب یه چیزی می گفتی؟

-گفت :آره ! داشتم دعای "امن یجیب"رو واسه شفای پسرم که تو بیمارستان بستریه زمزمه می کردم، دوم راهنمایی درس می خونه، هفته بعد هم باید هر جوری شده قلبشو عمل کنم، نمی دونم چرا از بقیه بچه هام بیشتر دوسش دارم . واسه ی شفاش دعا کن پسرم !

- گفتم :حتماً ، روی چشم و خدافظی کردم و رفتم.

- از اون روز به بعد با خودم فکر می کردم چرا این پدر سالخورده تو این سن و سال به جای استراحت و تفریح باید به این کار سخت و دشوار مشغول بشه و آخرشم نتونه از پس مخارج زندگی بر بیاد.

- ده روزی از اون ماجرا گذشت تا اینکه متوجه شدم یکی دوروزیه صدای آرشه ساز مش حسین به گوشم نمی رسه. با خودم گفتم شاید واسه عمل پسرش مرخصی گرفته ، تصمیم گرفتم پیداش کنم و برم عیادت.

- رفتم شهرداری محلمون تا آدرسی ، چیزی ازش پیدا کنم از در وارد نشده دیدم روی تابلوی اعلانات یه اعلامیه چسبونده بودن که دوتا عکس توش بود. کمی دقت کردم کنار یکی از عکسا که واسم آشنا بود نوشته شده بود مرحوم مشهدی حسین افتخاری ،یکه خوردم ، مات و مبهوت از نگهبان جلوی در پرسیدم:  علت فوت آقای افتخاری چی بود؟

- گفت: چند روز پیش قرار بود قلب پسرشو عمل کنن ، خدا بیامرز با کلی دوندگی و رو انداختن به اینو اون و تقاضای وام نتونست پول عمل قلبشو جور کنه که پسرش دچار ایست قلبی میشه و تا این صحنه رو می بینه خودشم سکته می کنه .

کیفم از دستم افتاد و زانوآم سست شدن، به دیوار تکیه دادم و بی اختیار نشستم .

دیگه  خیلی دیر شده بود .

ای کاش متونستم کمکش کنم... .

ابراهیم وجدانی اسفند 1390

بازی با دشمن

جمعه 27 مرداد 1391

نویسنده: e vejdani |

حسین با بچه ها عقب تر حرکت کنید ، من و رضا جلوتر میریم ، وقتی اوضاع خوب شد  با بی سیم

خبرتون می کنم واسه حمله                      

با یک صلوات راه می افتیم.

حالا رسیدیم نزدیک دشمن ، اوضاع جون می ده برا آتیش بازی

تو دوربین که خبری ازشون نیست

وقت حملست !

یاسر صحبت می کنه با رمز یا زهرا حمله رو شروع می کنیم

امونشون ندین ، ماشاالله برین جلو آتیش بریزین

محمد اون تانک رو بزن

سعید تو هم اون سنگر رو بزن

منم رگباری به تیر می بندمشون

خلبانای زرنگمون مثل عقاب پریدن و خوب دارن نخود می ریزن ای کاش منم خلبان بودم !

بومب ، بومب ، بنگ ، بونگ ، تق ، تق ، عالیه بیشتر بازم بیشتر

حسین زخمی شدی ؟ برگرد پشت خاکریز

... ، یه لحظه ساکت ! یه صدایی می یاد ! اوه مثل اینکه مادرم از خونه توران خانم برگشته ، بچه ها زود خونه رو جمع و جور کنید که بیاد ببینه ، همه ی اسباب بازیامو می گیره و دیگه نمی ده.

                                                                                                                                        ابراهیم وجدانی

                                                                                                                                                      مهر ماه 1390

تنهایی یک کودک

جمعه 27 مرداد 1391

نویسنده: e vejdani |

شب جمعه مثل همیشه عموم با پیکان سبزش اومد دنبالم تا منو ببره خونشون

 خونه عموم خیلی از خونه ما بزرگتره و اونجا خیلی بهم خوش میگذره !

مادر بزرگم با اونکه نابیناس با همه حواسش منو زیر نظر داره تا اتفاقی واسم نیفته وقتی هم صدام در نمیاد منو هی صدا می زنه تا مطمئن بشه سالمم، آخه همش بهم می گه : یکی یه دونه ، پسرگلم، خدا تو رو بعد از 16 سال به مامانو بابات داده مواظب خودت باش..

با اونکه تو خونه ی عموم دورو برم خیلی شلوغه و کلی ، هم بازی دارم ولی زودی واسه خونمون دلم تنگ میشه ، همش دوست دارم عموم منو برگردونه خونمون.

من همیشه تو اسم فامیل ، وسطی ، قایم موشک و کلی بازی دیگه برنده می شم نمی دونم من زرنگ و باهوشم یا بچه های عموم تنبل و بی دقتن !

خلاصه آخر شب زن عموم جای همه رو تو بالکن بزرگشون انداخت تا بریم بخوابیم . تو خونشون دیر خوابم می بره، بازم نوبت زل زدن به ماه و شمردن ستاره ها شد تا چشام خسته بشه و بخوابم.

با یه مشنبا پرازخوراکی زنگ خونمون رو زدم، مادرم اومد درو باز کرد ، انگار دنیا رو به من دادن، بغلش کردم و با گریه گفتم: دلم برات تنگ شده بود اونم با گریه گفت: من که داشتم از دوریت دق می کردم  خب بیا واسم تعریف کن ببینم چی کارا کردی تو خونه عمو حسینت ! منم امون ندادمو از خوراکیا و بازیها و شیطنتام ردیف کردم واسش !

شنبه زنگ دوم ورزش داریم  ولی من هیچ وقت این زنگو دوست ندارم  به خاطر اینه که بچه ها یا منو  تو بازیشون نمی کشن یا اگرم می کشن همیشه نخودی هستم ، کافی یه توپم خراب کنم تا سرم داد بزنن و هی مسخرم کنن. واسه همین همیشه یا تو کلاس می شینمو نقاشی می کشم یا تو گوشه ای  از حیاط بازیشونو نگاه می کنم.

بالاخره این زنگ ورزشم تموم شد  و نوبت زنگ مورد علاقم یعنی زنگ انشاء رسید . وسط نوشتن بودیم که آقای ناظم با کلی پاکت نامه وارد کلاس شد و اونا رو داد به مبصر تا بین بچه ها پخش کنه ، بعدشم چند بار محکم گفت : پاکتارو حتماً بدین به پدرتون ، یادتون نره ها پدرتون ببینه این پاکتو

منتظر شدم تا زنگ خونه بخوره ، وقتی که همه بچه ها رفتن ، بلافاصله رفتم کنار میز خانم نادری

و انگشتمو بردم بالا و با گریه گفتم : خانم اجازه ، من دوست دارم کاپیتان بشم ، دوست دارم با ماشین بابام بیام مدرسه ، دوست ندارم بچه ها بهم بگن بچه نی نی، اصلاً دوست ندارم این پاکتو ببرم خونه  ... .

خانم دستی به صورتم کشید و اشکامو پاک کرد و گفت :

مگه چی شده که این همه ناراحتی و شکایت می کنی ؟

گفتم : به خاطر اینکه من دو ساله بابا ندارم... !

اردیبهشت 91 - وجدانی

مهتاب

پنجشنبه 26 مرداد 1391

نویسنده: سارا امیدوار | طبقه بندی:حرف دل، 

لباس مشكی
من گمنامم!
تنها آمدم و تنها
بار سنگین بغضم را به دوش میگیرم
میروم!
من مدت هاست فهمیده ام کسی
منتظرم نیست!
پس میروم
میروم بلکه برای بغض هایم اشک شوم….
بی جهت دلم نمی گرفت!
درد من
درد نداشتن نبود.
اینبار دعوا سر نخواستنم بود…
پس دنیای خاطره هایم را میگذارم و…
ت-ن-ه-ا
میروم؟!…
آرزوهای قشنگ
عشق های صورتی
به عزای راه بی برگشتم بنشینید 



حرفی نمونده که بگم .... سارا
با تشکر ارسالی از دوست خوبم : مهتاب

طرز تهیه شكلات داغ

پنجشنبه 19 مرداد 1391

نویسنده: سارا امیدوار | طبقه بندی:آشپزی، 


شکلات داغ

طرز تهیه شکلات داغ

مواد لازم شکلات داغ :
پودر کاکائو=۶ قاشق سوپخوری
شکر=۵ قاشق سوپخوری
آب جوش=۲/۱ لیوان
شیر=۵ لیوان
وانیل=کمی

ادامه مطلب

  • تعداد کل صفحات : 8 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

دوستان سارا

آخرین مطالب سارا

نویسندگان سارا امیدوار

برچسب های سارا

نظر سنجی سارا

    به دنبال چه موضوعی هستید ؟






آمار سارا امیدوار

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :

بهینه سازی و سئو elexa.ir | الکسا
طراحی و پیاده سازی وب سایت we20.ir | وبیست
سرور هاستینگ سرور هاستینگ