تبلیغات
سارا امیدوار - تنهایی یک کودک
سارا امیدوار
ما امیدواریم، می توانیم با کار گروهی در مسیر موفقیت حرکت کنیم ...
درود بر شما دوست خوبم
» لطفا این تارنما را با عنوان " سارا امیدوار " لینک نمائید و اطلاع دهید
سپاسگزارم

تنهایی یک کودک

جمعه 27 مرداد 1391

نویسنده: e vejdani |

شب جمعه مثل همیشه عموم با پیکان سبزش اومد دنبالم تا منو ببره خونشون

 خونه عموم خیلی از خونه ما بزرگتره و اونجا خیلی بهم خوش میگذره !

مادر بزرگم با اونکه نابیناس با همه حواسش منو زیر نظر داره تا اتفاقی واسم نیفته وقتی هم صدام در نمیاد منو هی صدا می زنه تا مطمئن بشه سالمم، آخه همش بهم می گه : یکی یه دونه ، پسرگلم، خدا تو رو بعد از 16 سال به مامانو بابات داده مواظب خودت باش..

با اونکه تو خونه ی عموم دورو برم خیلی شلوغه و کلی ، هم بازی دارم ولی زودی واسه خونمون دلم تنگ میشه ، همش دوست دارم عموم منو برگردونه خونمون.

من همیشه تو اسم فامیل ، وسطی ، قایم موشک و کلی بازی دیگه برنده می شم نمی دونم من زرنگ و باهوشم یا بچه های عموم تنبل و بی دقتن !

خلاصه آخر شب زن عموم جای همه رو تو بالکن بزرگشون انداخت تا بریم بخوابیم . تو خونشون دیر خوابم می بره، بازم نوبت زل زدن به ماه و شمردن ستاره ها شد تا چشام خسته بشه و بخوابم.

با یه مشنبا پرازخوراکی زنگ خونمون رو زدم، مادرم اومد درو باز کرد ، انگار دنیا رو به من دادن، بغلش کردم و با گریه گفتم: دلم برات تنگ شده بود اونم با گریه گفت: من که داشتم از دوریت دق می کردم  خب بیا واسم تعریف کن ببینم چی کارا کردی تو خونه عمو حسینت ! منم امون ندادمو از خوراکیا و بازیها و شیطنتام ردیف کردم واسش !

شنبه زنگ دوم ورزش داریم  ولی من هیچ وقت این زنگو دوست ندارم  به خاطر اینه که بچه ها یا منو  تو بازیشون نمی کشن یا اگرم می کشن همیشه نخودی هستم ، کافی یه توپم خراب کنم تا سرم داد بزنن و هی مسخرم کنن. واسه همین همیشه یا تو کلاس می شینمو نقاشی می کشم یا تو گوشه ای  از حیاط بازیشونو نگاه می کنم.

بالاخره این زنگ ورزشم تموم شد  و نوبت زنگ مورد علاقم یعنی زنگ انشاء رسید . وسط نوشتن بودیم که آقای ناظم با کلی پاکت نامه وارد کلاس شد و اونا رو داد به مبصر تا بین بچه ها پخش کنه ، بعدشم چند بار محکم گفت : پاکتارو حتماً بدین به پدرتون ، یادتون نره ها پدرتون ببینه این پاکتو

منتظر شدم تا زنگ خونه بخوره ، وقتی که همه بچه ها رفتن ، بلافاصله رفتم کنار میز خانم نادری

و انگشتمو بردم بالا و با گریه گفتم : خانم اجازه ، من دوست دارم کاپیتان بشم ، دوست دارم با ماشین بابام بیام مدرسه ، دوست ندارم بچه ها بهم بگن بچه نی نی، اصلاً دوست ندارم این پاکتو ببرم خونه  ... .

خانم دستی به صورتم کشید و اشکامو پاک کرد و گفت :

مگه چی شده که این همه ناراحتی و شکایت می کنی ؟

گفتم : به خاطر اینکه من دو ساله بابا ندارم... !

اردیبهشت 91 - وجدانی


azarzamani
جمعه 27 مرداد 1391 08:48 ب.ظ
الهی بمیرم بابا نداشتن درد سنگینیه
پاسخ سارا امیدوار : آخیییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

دوستان سارا

آخرین مطالب سارا

نویسندگان سارا امیدوار

برچسب های سارا

نظر سنجی سارا

    به دنبال چه موضوعی هستید ؟






آمار سارا امیدوار

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :

بهینه سازی و سئو elexa.ir | الکسا
طراحی و پیاده سازی وب سایت we20.ir | وبیست
سرور هاستینگ سرور هاستینگ